efatmahbaz

سایه دیرپا PDF Print E-mail

همیشه در یادمی انگونه که فراموش می کنم، نیستی. بیست و سه سال از اخرین دیدارمان،هفت تیر۶۷ در زندان اوین گذشت. بباد تو و با تو بودم ، ۵ مرداد ۶۷، روزی که زندگی از تو ستاندند. امروز من قصه گوی ویس و رامین شده ام و داستان ترا فریاد می زنم.



سایه دیرپا

یار ای یگانه ترین، یار 
در سایه سار درخت زندگی
بهار و خزانم گذشت و رفت 
سایه تو - دیرپا-
نشست. و برنخاست

این جاری تداوم توست
هنوز هم 
در ورای هست و نیست!
در تکرارهای، دیروز و امروز 
بی هیچ رنگ ملالی
تا امروز هم کشیده 

لبخندت،
چونان برکه ای در آنسوی زمان جاریست
از پشت کدورت این روزها هنوز 

در فاصله ای -نه دور و نه دیر-
در شب و روز 
در تداوم این شب ها و روزها
همواره مونس من است

میان چشم و دل
میان کیف و کتاب 
در خانه و خیابان 
در هر هوای دم و باز دم
نفس می کشم ترا 

گم نکرده مرا 
کنعانی خاوران
و من، 
لاک پشت وار می خزم با کوله بارم از تو
در هوای ترانه های مشرق و مغرب
می مانم
تا نام تو را بر دیوار سپیده تاریخ 
حک کنم.

سه‌شنبه ۴ مرداد ۱٣۹۰ -  ۲۶ ژوئيه ۲۰۱۱

• بیست و سه سال پیش ۵ مرداد ۱۳۶۷. یازده شب بود ساعت سکوت اجباری زندانیان... در راهروی بند مشغول خواندن روزنامه بودم، صدای شعار پاسداران با مارشی غریب سکوت شب را درید. بندیان هریک در جایشان نیم خیز شدند. پریده رنگ به دیوار تکیه دادند. تک تیرها و سپس رگبار. پایان زندگی همسرم علیرضا اسکندری (شاپور) و ده ها تن دیگر در ان شب ...

 

مطلب دیگر