efatmahbaz

سهراب، علی، شاپور...، موجی در موجی می بندد PDF Print E-mail
Written by عفت ماهباز   

مادر سهراب، پروين عزيزم! امرور اين جا در لندن در های های گريه با تو هم صدايم. انگار عزيز دل من است عزيز تو، به عکس جوان اش خيره ام. می دانم از جنس منی. می دانم به راه سبز پسرت ايمان داری. می دانم مادر فروغ ديگری به جمع مادران پيوسته است. امروز تو تنها نيستی

موجی در موجی می بندد
بر افسون شب می خندد
با آبی ها می پيوندد  

 

پروين با عکس پسر جوان اش پشت در زندان اوين سرگران سرگردان، ايستاده با نگرانی و دل شوره از اين و آن می پرسد که آيا او را، سهراب اش را ديده اند؟ از ۲۵ خرداد که دست اش از دست دلبندش رها شد تا همين ديروز که خبر هولناک را شنيد، نمی خواست حتی يک لحظه هم فکر کند هرگز جگر گوشه اش را نخواهد ديد  . به همه گفت: "آخر او آن قدر آرام بود که صدايش را به زور می توانستی بشنوی  . پسرم می گفت کنکور قبول می شم مامان" هی به خود دلداری می داد عيب نداره بذار بياد سال ديگه کنکوره می ده!؟ باز می پرسيد می شه دوباره صداش رو بشنوم می شه و می شه اما ...

در اين چند روز به همه جا سرکشيده بود. بيمارستان ها گورستان ها حتی به پزشک قانونی هم سر زده و با تنی لرزان در آلبوم عکس اجساد جوانان ۱۹ تا ۲۰ ساله ها به جستجوی وی پرداخته بود. عکس پسر را نديد. نفسی به راحتی کشيد. دوباره عکس به دست با اميد فراوان به پشت در اوين رسيد. به سوی هر جوانی که از آن در آهنی مخوف بيرون آمد، رفت. از پسر نشان می جست. روزی کسی هم گفت او را در زندان زنده ديده است. می خواست از شادی پر بکشد با خود دوباره گفت: "بچه نتونست کنکور بده ديگه! الآن دو تا کنکور نداده. ببين چقدر هم دلش شور می زنه! می‌گفت من قبولم مامان! نگذاشت که براش معلم بگيرم يا بفرستمش کلاس کنکور. خيلی ملاحظه کاره بعد از مردن باباش همش مواظبه خرج درست نکنه. هر چی بهش گفتم بذار برات معلم بگيرم. می‌گفت مامان من خودم خوندم می‌دونم قبول می شم؛ نگران نباش!"

هر روز تا پاسی از شب گذشته با عکس سهراب اش پشت در اوين بود. از بس پرسيده بود مامورين ديگر می شناختندش. می گفتند آزادش می کنند! آزادش کردند. نکردند؟! با گلوله ای در قلب اش به پاس آزادی خواهی مسالمت آميزش!

<!--[if !vml]--><!--[endif]-->

سهراب اعرابی

۲۰ تيرماه، مامورين حکومتی مجموعه عکس هايی از کشته شدگان وقايع اخير را به خانواده سهراب نشان می دهند اين بار عکس جسد سهراب را در آلبوم عکس افراد ۲۵ تا ۳۰ ساله در پزشک قانونی يافتند. ديگر گريزی برای مادر نمانده بود. می بايست باور کند نوشکفته ی گلش پرپر شده است، جنازه ی عزيزش را در حالی که گلوله قلب جوان اش را شکافته بود، باز پس گرفت. زندانبانان می گويند او در درگيری در خيابان کشته شده است اما سهراب در روز ۲۵ خرداد در خيابان از مادرش جدا شد و ديگر به خانه بازنگشت...

پروين فهيمی را در فيلم کوتاهی در جلوی اوين ديده ام. نمی شناسم اش اما هم نسل من است با همان مرارت ها و دردهای سی سال انقلاب. نبايد و نمی شود فراموش کرد آن چه را نسل من کشيدند. در پروين، خود را می بينم با او و های های ضجه اش بر مزار پسرش شريک می شوم در تنهايی خانه.

خود را در سال ۱۳۶۰، می يابم. پس از سر زدن به بيمارستان ها، گورستان و پزشک قانونی و مکان های موجود قابل پرسش. جلوی همان دری ايستاده ام که پروين با عکس دانش متولد ۱۳۶۹ ساله اش ايستاده بود. دو عکس علی و شاپور (برادر و همسرم) را در دست دارم. در جلوی پيشخوان در اوين عکس را نشان می دهم.

- علی ماهباز فرزند سيد عيسی متولد۱۳۲۶. برادرم است آقا.
-
خبر نداريم خانم
-
شما خودتان تلفن زديد. گفتيد اوين است. سر تکان می دهد.
-
عکس شاپور همسرم را جلو می برم.
-
علی رضا اسکندری نام پدر عزيزالله، متولد ۱۳۳۲ بعد از کمی مکث و ورق زدن دفتر، با تاکيد می گويد
نداريم. خانم اين جا نيست.
-
آقا ديروز به من در دفتر سپاه پاسداران... گفتند در بند ۲۰۹ است.
باز سر تکان می دهد و با دست اشاره می کند برو.

انگار همين ديروز بود! عصر روز ششم مهر ماه ١٣٦٠. علی به ديدنم آمد. غمگين و نگران و دلخور از اين که دستگيری شاپور همسرم را بعد از اين همه مدت از همه، حتی او پنهان کرده‌ام ... خداحاقظی مان غريب و دردناک بود با درد و اشک در چشمان مان. انگار هر دو می‌دانستيم اين ديدار آخر است و ديدار آخر بود. فردا غروب خبر آوردند که علی را از سرکار به اوين بردند. انگار همين ديروز بود در صف وصيت‌نامه در لوناپارک به انتظار ايستاديم! پدرم هنوز اميد داشت و دعا می کرد. ما ناباور بوديم اما آرزو می‌کرديم دستخط او نباشد... دستخط او بود. فغان و فرياد پدر بود از ديدن وصيت نامه علی: او را کشتند بی آن که با کسی ديداری داشته باشد و يا با کسی حرفی زده باشد هيچ کس اورا نديد و کسی تا امروز نمی‌داند در دو ماه و نيمی که در زندان بود چگونه گذراند؟! انگار همين ديروز بود! که به خاوران رفتيم رديف چهار، قبر شماره ٥٨.

انگار همين ديروز بود. عيد نوروز ۱۳۶۳ بود. من و همسرم را در خيابان با لباسی نوروزی دستگير و به اوين بردند.

انگار همين ديروز بود. آخرين ملاقات مان روز ۷ تيرماه ۱۳۶۷ بود. صبح نسبتاً گرمی بود و من در شتاب ديدار همسرم، برخلاف هميشه به دور و بر توجهی نداشتم. پشت شيشه سالن ملاقات وداع می کرديم ... زندگی خوب و زيبايی در کنار هم داشتيم... و سرانجام با عاشقانه‌ترين نگاه‌، به او می‌گويم که «اگر خواستند ترا برای اعدام ببرند. خواهش می‌کنم بگو، بگو که همديگرو ببينيمعاجزانه نگاهم می‌کند. می‌خواهد از اين موضوع که آخرين ديدار است فرار کند. نمی‌تواند با غصه و رنج بسيار می گويد «شرايط رو بايد ديد. نمی‌دونم چی پيش مي آد؟!» نگاه ‌در ‌نگاه، پشت شيشه مانديم تا اين‌ که پاسداری دستش را کشيد و برد. تمام شد. دنيا برايم به آخر رسيد! نرسيد؟!

انگار همين ديروز بود. ساک لباسی از او به دست مادرش می دهند و حلقه دست اش و تداوم مهرش که فراموش اش نکنم برای من می ماند. انگار همين ديروز بود. سال۱۳۷۱ است. از زندان به مرخصی آمده ام. به خاوران می روم. خم می شوم. بر خاک بوسه می زنم. برای همه که برای عدالت در گورهای جمعی دفن شدند.

نه ديگر همين امروز است. من در لندن در خانه با مادر سهراب در بهشت زهرا می گريم.

سهراب، شاپور، علی: در سه برهه مختلف تاريخ شان به هم پيوستند. هر يک از آن ها، برابری، آزادی و عدالت اجتماعی را با روشی مسالمت آميز برای ميهن شان خواستار بودند.

علی و شاپور جرم شان عقيده سبزشان بود اما سهراب از نسلی ديگر بود. حتی در۲۱ سال پيش که اعدام های دسته جمعی در زندان صورت گرفت به دنيا نيامده بود او جهان اش را سبز و برابر می خواست. هر يک از سه تن قصه جدای خود را می گويد اما هر سه تن جهان سبز عدالت و برابری را می خواستند.

پس از گذشت سی سال از انقلاب، موج در موج پيوسته دريای مردم به جلو می رود. سه نسل کنار هم ايستاده اند تا موج سبز را با برابری و آزادی جان هستی بخشند.

مادر سهراب، پروين عزيزم! امرور اين جا در لندن در های های گريه با تو هم صدايم. انگار عزيز دل من است عزيز تو، به عکس جوان اش خيره ام. می دانم از جنس منی. می دانم به راه سبز پسرت ايمان داری. می دانم مادر فروغ ديگری به جمع مادران پيوسته است. امروز تو تنها نيستی، مادر ندا و صدها مادری که تو عکس شان را ديده ای و من نمی شناسم شان کنار تو هستند. مادر فرزين، مادر شاپور، مادر فروغ و مادر آبکناری ها، مادر سرحدی زاده، مادر صوفی، مادر زکی پور صادقی، مادر به کيش، مادر پروين و مهناز... به همراه هزاران مادر ديگر و من در کنار تو، با هم برای آن چه عزيزان مان می خواستند موج سبز رهايی، آزادی و برابری ايران مان را فرياد می زنيم و با هم می خوانيم

 

موجی در موجی می بندد

بر افسون شب می خندد

با آبی ها می پيوندد

فردا رود افشان ابريشم در دريا می خوابد

خورشيد از باغ خاور می رويد بر دريا می تابد

می گذرد در شب آيينه رود

خفته هزاران گل در سينه رود

گلبن لبخند فردايی موج

سرزده از اشک سيمينه رود

سرزده از اشک سيمينه رود


 

مطلب را بفرستید: Share/Bookmark

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

مطلب دیگر